محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1007

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ص 727 عنوان : صب : خبر شدن سيف بن ذى يزن به درِ انوشروان ، فا : حديث بازگشتن پادشاهى با سيف بن ذى يزن الحميرى - ديگر نسخه ها عنوان ندارد ، و چه بسا عنوان نسخهء فا هم مربوط به بخش ديگر باشد س 1 : ص و صب : چون سيف از يمن برفت تا به در كسرى رود و راهش بر روم بود و سوى قيصر رفت و آن جور و مرگ پدر ياد كرد و نصرت خواست ، و سپاه خواست . قيصر گفتا : ايشان هم دين مناند و ما بر همدينان خويش سپاه نفرستيم ، اگر خواهى تا ترا نامه دهيم تا اگر ستمى هست بر تو برگيرد و پدر تو يك راه آمده بود او را همچنين جواب داديم . . . ص 728 س 12 : ص و صب : كسرى گفتا گواهى دهم كه تو پسر آن مردى كه پدرت نيز همچنين كرد و با او عتاب كردم ، چنين جواب داد . صبر كن تا حاجت تو روا كنم . ديگر روز ملك همه سرهنگان را گرد كرد و وزيران و موبدان را گفت چاره نيست من اين جوانمرد را نصرت كنم ، و نتوانم سپاه خويش را خطر كردن ، تدبير كنيد و كيست از اين سپاه كه مرا خويشتن ببخشد و برود . همه سپاه خاموش بودند و كس پاسخ نداد . موبد موبدان گفت : زى من تدبيرى هست اين را اگر ملك بفرمايد بگويم . گفتا : بگوى . گفتا به زندان ملك اندر بسيار كس است كه بر وى كشتن واجب است . ايشان را بفرست . اگر كشته شوند خود از ايشان برستى ، و اگر ظفر يابند پادشاهى ترا شود و ايشان را عفو كنى . . . ص 729 س 15 : ص و صب : و هرز او را پيغام فرستاد كه مرا يك ماه زمان ده تا تدبير كنم . ملك گفتا : نيكو گفتى . پس او را زمان داد و علف فرستاد . علف نپذيرفت و گفت بود كه مرا با تو جنگ بايد كردن ، و چون علف تو خورده باشم حرمتها افتد و حقّها واجب شود كه من با تو حرب نتوانم كردن ، اگر بازگردم يا صلح كنم ، آنگاه علف تو بپذيرم . و هرز بياسود و سلاح تيز كرد و راست كرد . پس سيف را گفت : هر چه اندر يمن از فرزندان حمير و فرزندزادگان تبّعانند چه مايه گرد توانى كردن . سيف گفت : هر چه هستند مردانى مرد و سواران تمام با اسبان تازى همه را گرد كنيم و دامن خويش با دامن تو ببندم . اگر ظفر يا بى با تو باشم ، و اگر كشته شوى با تو باشم . و هرز گفتا انصاف دادى . . . ص 730 س 20 : ص و صب : . . . و كمان وى را جز وى كسى ديگر نتوانستى كشيدن . كمان خود را به زه كرد و عصابه‌اى بخواست و ابروان بر پيشانى بست و چشمش ضعيف شده بود : ايشان را گفت : ملك را از دور به من نماييد . گفتند آنكه بر پيل نشسته است و تاج زرين بر سر نهاده است چون خودى ، و بر گوشهء تاج به ميان پيشانى ملك بر ياقوتى است سرخ و همى تابد چون آفتاب . و هرز آن ياقوت از